* آدمها این روزا خیلی خستهاند و هر روز هم خستهتر میشن. همهی آدمها حتی خوشبخترینشون و من دلیلش رو نمیفهمم.
* دلم خیلی براش میسوزه. برای تنهاییش. برای اینکه مجبوره برای جلب توجه هم که شده با یه اسم دیگه واسه خودش کامنت بذاره و گاهی با خودش همدردی کنه و گاهی مخالفت.
*هیچ چیزی مثل خوندن و نوشتن به من لذت نمیده. سردرگمی این روزهام برای درس خوندن یا نخوندن، لذت مطالعه رو ازم گرفته. جدا باید با خودم کنار بیام.
* آخه چرا توقع داری همهی آدمها اون طوری باشن که تو میخوای؟ من نیستم. من هیچ کدوم از توقعاتت رو برآورده نمیکنم. انقدر نمیکنم تا دست برداری. خیلی بد عادت شدی. خیلی.
* مریمی که تا حالا طرف هیچ کتاب روانشناسی نمیرفت حالا به من توصیه میکنه مردان مریخی رو بخون برای زندگیتون خوبه. چرا؟ چون میثم اهل اینجور
مطالعاته. عجب روزگاریه ها.
* چرا خیلیهاتون دیگه برام کامنت نمیذارین؟ تقصیر خودمه؟ آخه من واسه هیچ کی کامنت نمیذارم؟ باشه. عیبی نداره. من که توقعی ندارم.
* ایدیاسالمون از یه ماه پیش تا حالا قراره وصل بشه و وصل نمیشه و هیچکس هم نمیدونه چرا. من که میگم قسمت نیست. 
* دلم میخواد روند زندگی یه خورده کند بشه. دلم یه صبح تا شبِ اسلوموشن میخواد.
*متین جان هر روز که میگذره از درستی انتخابی که کردم مطمئنتر میشم.




