جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 29 خرداد ماه سال 1387 ساعت 08:37 AM
بهشت مادران!

 

شدم عینهو این کنکوریا توی یه ماه قبل از کنکورشون. دیدین توی این وضعیت بعضی از اتفاقهایی که سالها به صورت روزمره اتفاق میفتاده و اصلاً هم به نظر نمیومده، تبدیل می‌شه به آرزوهایی دور و دست نیافتنی.

مثلاً آرزوشون اینه که صبح یه ساعت بیشتر بخوابن. یا شب بتونن فوتبال هلند و رومانی رو کامل ببینن. یا برن سینما یا دو صفحه رمان بخونن و ...

 

حالا وضعیت من هم همین شکلی شده. یعنی یه کارایی که تا یه ماه پیش اصلا خیلی راحت امکان‌پذیر بود الان انقدر دور از دسترس به نظر میاد که می‌تونم به لیست آرزوهای محالم اضافشون کنم.

 

یکی از این آرزوها که تا دیروز به نظرم محال میومد، این بود که یه صبح تا شب رو بی‌خیال همه‌چیز بشم و هر کاری که دوست دارم بکنم. به عبارت دیگه کاملاً ولو باشم.

مرخصی گرفتن از شرکت کار سختی نیست. می تونستم یه روز رو مرخصی بگیرم و توی خونه بمونم. ولی توی خونه موندن همانا و سیل کارهایی که مامان خانومی به سمتم جاری می‌کرد همانا.

 

این بود که از خیر عملی کردن این آرزو گذشته بودم، تا اینکه چند روز پیش سحر، یکی از دوستای دبیرستانم اس‌ام‌اس زد که سه شنبه هفت صبح قراره بریم پیک‌نیک!

حالا پیک‌نیک وسط هفته اونم ساعت هفت صبح چه معنی داره، بماند. ولی من که از خداخواسته بودم، سریع بهش جواب دادم که منم میام.

 

خلاصه دیروز با ده پونزده نفر از بچه‌های دبیرستان رفتیم پیک‌نیک! پارک بهشت مادران!

یه پارک کاملاً زنونه با مختصات خاص خودش.

جای جالبی بود. برای خیلی از خانمها یه تجربه‌ی جدید بود. شاید خیلیها با ساخت این پارک مخالف بودند ولی من فکر می‌کنم وجود یه همچین جایی خیلی هم لازم و خوبه.

 

ما به هوای دوچرخه‌سواری رفته بودیم ولی گفتن برای دوچرخه‌سواری باید عضو باشگاه باشین. امکانات دیگرش هم زیاد نبود یعنی می‌شد خیلی بهتر باشه.  مثلا برای ما ده پونزده نفر که هنوز هیچ کدوممون نمی‌دونیم که برای پیک‌نیک رفتن یه زیرانداز و یک کمی خوراکی حداقل نیاز ممکنه، وجود یه بوفه لازم و ضروری به نظر می‌رسید.

 

 

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...