با اینکه من توی تهران به دنیا اومدم و تمام زندگیم رو توی این شهر گذروندم، اما یه حس عجیب غریبی نسبت به روستاها دارم. حس میکنم زندگی توی روستا من رو برمیگردونه به اصل وجودیم
.
گاهی فکر میکنم توی زندگیهای قبلیم (!) یه روستایی زحمت کش بودم
.
حالا خیلی این امکان پیش نمیاد که من برم توی روستا. مثلاً تو کل زندگیم شاید حداکثر یه بار رفته باشم
.
ولی گاهی همینجا هم این حس بهم دست میده. مثلاً وقتی بوی چوب سوخته میاد.
من همیشه با بوی چوب سوخته حس میکنم توی یه کلبهام و جلوی یه آتیش گرم نشستم و زل زدم به شعلههای آتیش و هیزمهای گَر گرفتهای که دارن توی آتیش میسوزن.
و این تصویر یکی از آرامش بخشترین تصویرهای زندگیمه.
یا وقتی بوی گوسفند
میاد، تصویر یه تپهی سبز وسیع جلوی چشمم نقش میبنده، با چند تا گوسفند و یک سگ و یه چوپان و خودم که کنار چوپان دراز کشیدم و دارم از صدای نی زدنش لذت میبرم.
شاید باورتون نشه ولی تصویری که از بچگی برای زندگی آیندهام ساخته بودم این بود که معلم بشم و با یه دکتر ازدواج کنم
. بعد دکتره به خاطر گذروندن طرحش مجبور باشه بره توی یه روستا کار کنه و منم همراهش برم و بشم معلم روستا
. تازه برای رسیدن به این تصویر تلاشم رو هم کردم و یه مدتی معلمی رو تجربه کردم که البته تجربهی موفقی نبود
.
به هر حال، نه من معلم شدم و نه متین دکتر. ولی به جاش از متین قول گرفتم به جای اینکه ماه عسل بریم تور دور اروپا
، دو سه روزی رو توی روستاهای سرسبز شمال بگذرونیم.



