مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 27 خرداد ماه سال 1387 ساعت 12:37 PM
اصل وجودی!

 

با اینکه من توی تهران به دنیا اومدم و تمام زندگیم رو توی این شهر گذروندم، اما یه حس عجیب غریبی نسبت به روستاها دارم. حس می‌کنم زندگی توی روستا من رو برمی‌گردونه به اصل وجودیم.

گاهی فکر می‌کنم توی زندگیهای قبلیم (!) یه روستایی زحمت کش بودم.

 

حالا خیلی این امکان پیش نمیاد که من برم توی روستا. مثلاً تو کل زندگیم شاید حداکثر یه بار رفته باشم.

ولی گاهی همین‌جا هم این حس بهم دست می‌ده. مثلاً وقتی بوی چوب سوخته میاد.

من همیشه با بوی چوب سوخته حس می‌کنم توی یه کلبه­ام و جلوی یه آتیش گرم نشستم و زل زدم به شعله‌های آتیش و هیزمهای گَر گرفته‌ای که دارن توی آتیش می‌سوزن.

و این تصویر یکی از آرامش بخشترین تصویرهای زندگیمه.


یا وقتی بوی گوسفند میاد، تصویر یه تپه‌ی سبز وسیع جلوی چشمم نقش می‌بنده، با چند تا گوسفند و یک سگ و یه چوپان و خودم که کنار چوپان دراز کشیدم و دارم از صدای نی زدنش لذت می‌برم.


شاید باورتون نشه ولی تصویری که از بچگی برای زندگی آینده‌ام ساخته بودم این بود که معلم بشم و با یه دکتر ازدواج کنم. بعد دکتره به خاطر گذروندن طرحش مجبور باشه بره توی یه روستا کار کنه و منم همراهش برم و بشم معلم روستا. تازه برای رسیدن به این تصویر تلاشم رو هم کردم و یه مدتی معلمی رو تجربه کردم که البته تجربه‌ی موفقی نبود.


به هر حال، نه من معلم شدم و نه متین دکتر. ولی به جاش از متین قول گرفتم به جای اینکه ماه عسل بریم تور دور اروپا ، دو سه روزی رو توی روستاهای سرسبز شمال بگذرونیم.

 

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...