خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 19 اسفند ماه سال 1386 ساعت 1:20 PM
خانومِ بدجنس!

 

زمان: بهمن ماه 67 – اول دبستان

مکان: دبستان شهید دانشپور

 

دیروز دیکته داشتیم. من پایین نشسته بودم و منیره و علیزاده بالا. چون میزامون سه نفریه موقع دیکته یکی می‌ره پایین می‌شینه که از رو دست هم نگاه نکنیم. من اون پایین داشتم با اکبری حرف می‌زدم و می‌خندیدم.

یهو علیزاده بلند شد و گفت: " اجازه خانوم؟ مستانه همش حرف می‌زنه. حواس من پرت می‌شه."

خانوم سعیدی من رو دعوا کرد. گفت: " آخه تو چقدر حرف می‌زنی مستانه؟"

من جلوی بچه‌ها خیلی خجالت کشیدم. دلم می‌خواست با علیزاده قهر کنم ولی فکر کردم اگه یه کار دیگه بکنم بهتره.

زنگ تفریح به منیره و علیزاده و اکبری و فاطمه گفتم بیاین "اوستا" بازی کنیم. تازه بهشون گفتم خودم اوستا می‌شم.

همشون خوشحال شدن و قبول کردن. چون هر وقت می‌خوایم اوستا بازی کنیم سر اینکه کی اوستا شه دعوامون می‌شه. هیچ‌کس دوس نداره اوستا باشه.

قرار شد هرکی زودتر رسید به صف کلاس سومیا برنده بشه. من دلم می‌خواست علیزاده بسوزه. برای همین به همه می‌گفتم دوتا قدم فیلی، سه تا قدم کانگوریی ولی به علیزاده می‌گفتم ۵ تا قدم مورچه‌ای.

علیزاده آخر شد. دلم خنک شد. خیلی عصبانی شد. گفت به خانوم می‌گم. با بچه‌ها کلی بهش خندیدیم. می‌خواست بره به خانوم بگه مستانه من رو سوزونده.

توی کلاس ما همه‌ی میزا سه نفره است. هر هفته بچه‌ها جاشون رو با هم عوض می‌کنن. اونی که وسطه می‌ره کنار و اونی که کنار می‌شینه می‌ره وسط. ولی توی میز ما همیشه علیزاده وسط می‌شینه و من و منیره این‌ور و اون‌ور میز. چون علیزاده چشماش ضعیفه و تخته رو نمی‌بینه.

زنگ بعد وقتی خانوم سعیدی اومد توی کلاس من رفتم پیشش و بهش گفتم: "خانوم میشه جای علیزاده رو عوض کنین و من و منیره پیش هم بشینیم؟"

خانوم سعیدی گفت: "نه. علیزاده چشماش ضعیفه و نمی‌تونه جای دیگه بشینه. تازه تو اگه پیش منیره بشینی همش می‌خوای باهاش حرف بزنی."

من خیلی ناراحت شدم. به خانوم سعیدی گفتم‌: "خیلی بدجنسین خانوم" و رفتم سر جام نشستم.

زنگ که خورد منیره بهم گفت حرف خیلی بدی زدم و باید برم از خانوم معذرت‌خواهی کنم. به منیره گفتم نمی‌خوام. خوب بدجنسه دیگه.

شب که به خاله راضیه گفتم اونم گفت باید برم معذرت‌خواهی کنم. گفت اگه نکنم فردا همه‌چیز رو به مامان می‌گه. از ترس مامان مجبور شدم به خاله راضیه قول بدم.

حالا نمی‌دونم چه جوری از خانوم معذرت‌خواهی کنم.

نویسنده : مستانه موضوع : برگی از دفتر خاطرات ...


جمعه 10 اسفند ماه سال 1386 ساعت 10:42 AM
دفتر خاطرات

زمان: دی ماه 67 – اول دبستان

 

دیروز زنگ تفریح به منیره گفتم می‌خوام برای خودم دفتر خاطرات درست کنم. منیره نمی‌دونست دفتر خاطرات چیه. همه‌ی چیزایی رو که خاله راضیه برام گفته بود، بهش گفتم. خوشش اومد. گفتم منم می‌خوام برای خودم دفتر خاطرات درست کنم.

بهش گفتم ما که هنوز تا "سین" بیشتر نخوندیم. چه جوری می‌خوای بنویسی؟

گفت خودت چه جوری می‌خوای بنویسی؟

بهش گفتم من همه چیز رو بلدم. اون موقع که بمبارون بود، یه خانوم معلم میومد توی تلویزیون و به بچه‌ها درس می‌داد. منم خوندن و نوشتن رو از اون خانومه یاد گرفتم.

فکر کنم منیره حسودیش شد. چون باهام قهر کرد.

 

عصری وقتی رسیدم خونه، دلم می‌خواست زودتر دفتر خاطرات درست کنم. مامان توی آشپزخونه داشت غذا درست می‌کرد. بهش گفتم مامان من یه دفتر می‌خوام. گفت از توی کشو بردار.

خوب شد بابا خونه نیست. اگه بود می‌پرسید دفتر رو برای چی می‌خوام. خاله راضیه گفته دفتر خاطرات باید یواشکی باشه.

توی کشو پر از دفتر و مداده. یه دفتر صدبرگ برداشتم. مداد خودم هنوز بلنده ولی یه مداد هم برداشتم که مال دفتر خاطراتم باشه.

 

دیشب دفترم رو جلد کردم. روی صفحه‌ی اولش نوشتم "دفتر خاطرات مستانه* ".

 

الان مامان رفته مدرسه و مامان‌بزرگ رفته نون بخره. خاله راضیه گفته وقتی توی دفتر خاطرات می‌نویسی هیچ کس نباید ببینه. مریم داره با عروسکش بازی می‌کنه. فکر نکنم اگه مریم ببینه عیبی داشته باشه. چون مریم بلد نیست بخونه. حالا عصری از خاله راضیه می‌پرسم.

 

فکر کنم دل منیره رو شکسته باشم. ظهر که رفتم مدرسه بهش می‌گم فردا یه دفتر با خودش بیاره که براش دفتر خاطرات درست کنیم. بهش می‌گم هرچیزی رو که بلد نبود بنویسه من براش می‌نویسم.

 

خاله راضیه می‌گفت توی دفتر خاطرات اتفاقهای مهم رو می‌نویسن.

هفته‌ی پیش یه اتفاق مهم برای من افتاد:

" وقتی خانوم ناظم داشت با خانوم سعیدی حرف می‌زد، اسم مستانه رو شنیدم. رفتم پشت در کلاس وایسادم ببینم چی دارن درباره‌م می‌گن. خانم ناظم گفت نمره ثلث اول رو براش رد کنیم؟ خانوم سعیدی گفت نه. مستانه مستمع آزادِ **.

نمی‌دونستم مستمع آزاد یعنی چی ولی خیلی ناراحت شدم. آخه فاطمه که مستمع آزاده هر وقت دلش می‌خواد میاد سر کلاس و هروقت دلش نمی‌خواد نمیاد. تازه ثلث اول امتحان ریاضی نداد ولی خانوم هیچی بهش نگفت. تازه بعضی وقتها خانوم سعیدی مشقهاش رو صحیح نمی‌کنه.

من دلم نمی‌خواست مستمع آزاد باشم.

فرداش وقتی خانوم سعیدی دیکته گفت همه رو غلط نوشتم. مثلاً سیب رو نوشتم صیب، اردک رو نوشتم ادک.

نمره‌ام شد شونزده و نیم. خانوم وقتی ورقه‌ها رو داد گفت باید ماماناتون امضاش کنن.

گریه‌ام گرفت. دلم نمی‌خواست مامانم ببینه من شونزده و نیم شدم.

خانوم اومد بهم گفت چی شده؟ چرا انقدر غلط نوشتی؟ گفت ما هنوز صاد رو درس ندادیم اونوقت تو سیب رو با صاد نوشتی؟

گفتم مخصوصاً این طوری نوشتم. چون من مستمع آزادم. مثل فاطمه. اول یه ذره خندید. بعد عصبانی شد. گفت کی این رو بهت گفته.

اگه می‌گفتم پشت در گوش وایسادم بیشتر عصبانی می‌شد. گفتم خودم فهمیدم.

گفت مستانه جان وضعیت تو با فاطمه فرق می‌کنه. فاطمه سال دیگه دوباره میاد سر کلاس اول می‌شینه. ولی تو می‌ری کلاس دوم. فقط سال دیگه دوباره میای و امتحانهای کلاس اول رو می‌دی.

نفهمیدم چرا این طوریه. ولی از اینکه مثل فاطمه نبودم خوشحال شدم.

به خانوم گفتم خانوم قول می‌دم دیگه نمره‌ام کم نشه. می‌شه این دیکته‌ام رو مامانم امضا نکنه؟ خانوم خندید و گفت به شرط اینکه قول بدی.

قول دادم."

 


* این دفتر خاطرات از اول دبستان تا اواسط دانشگاه همراه من بود و خاطرات تلخ و شیرین و کوچیک و بزرگم رو توی خودش ثبت می‌کرد. اگه دوست داشته باشین گاه گاهی یکی دو ورق از اون رو اینجا می‌ذارم. نظرتون جداً برام مهمه.

غلط‌های دیکته‌ای رو که توی دفتر خاطراتم داشتم اینجا درست کردم. اما سعی کردم نثرش رو تغییر ندم.

 ** مستمع آزاد یعنی شنونده آزاد. اونوقتها به بچه‌هایی که به هر دلیلی توی مدرسه ثبت نام نمی‌شدن ولی از کلاسها استفاده می‌کردن گفته می‌شد. من متولد نیمه دوم بودم و مدرسه نمی تونست قانونا من رو ثبت نام کنه. ولی به اصرار مامان و بابا راضی شده بود که به صورت مستمع آزاد سر کلاس برم.

نویسنده : مستانه موضوع : برگی از دفتر خاطرات ...