

منبع: قصه های من و بابام - اریش اُ زر
نویسنده : مستانه موضوع : از دیگران ...![]() |
![]() |
![]() |
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق میورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!
منبع: شل سیلور استاین
نویسنده : مستانه موضوع : از دیگران ...
دلم یه چیز تازه میخواد. یه اتفاق تازه، یه حرف تازه، حتی یه نگاه تازه...
میرم توی گوگل سرچ میکنم: "یه چیز تازه"
اینا رو میاره:
"من خودمو برای همه چیز آماده می کنم.
چون زندگی به من یاد داده که همیشه یه چیز تازه برام داره.
من همیشه در حال آماده باش زندگی میکنم.
سعی میکنم پذیرای هر چیزی باشم.
به جز عاشق نبودن.
آخه من عاشقِ عاشق بودنم."
"یه روز گرم همه ماشینها پشت چراغ قرمز منتظر بودن تا سبز شه و راه بیفتن، یکم بعد چراغ رنگش عوض شد اما به جای سبز شد آبی، همه رانندهها گیج و سردرگم موندن که چیکار کنن؟ پلیس هم اومد ولی هر کاری کردن رنگ چراغ عوض نشد. حدود 15 دقیقه بعد رنگ چراغ به حالت اولیه در اومد. اما یه دفعه چراغ شروع کرد به حرف زدن و به مردم گفت که: اگه اون موقع حرکت میکردین می تونستین پرواز کنین اما الان..."
" من با نانو مشکلی ندارم حرفم یه چیز دیگهست و اون اینه که با اومدن یه چیز تازه و جدید نباید نقش بقیه رو نادیده بگیریم. درسته نانو اول راهه واسه همین داره خیلی تند پیشرفت میکنه. چون چیزایی زیادی ما یاد گرفتیم و داریم با نانو روشون کار می کنیم. ببینم اگه دانشمندا نمیتونستن اتم ها رو ببینن به نظر شما نانو به جایی میرسید؟"
" من تنها چیزی که از دوران بچگیم (منظورم قبل ۴ سالگیمه) یادم میاد (جای داداشم خالی که برگرده و بگه فکر کردی الان بزرگ شدی؟؟) اینه که کلهی همه رو میخوردم. وقتی یه شعر جدید یاد میگرفتم صد بار واسه مامان و بابام و کلا اهالی خونه و مخصوصا مهمونا میخوندم که بگم یه چیز تازه یاد گرفتم:-)"
دلم میخواد از شنبه با یه حس تازه برگردم اینجا. شاد و پرانرژی و سرحال. به شرط اینکه شماها دعا کنین داداش زهرا سالم و سلامت برگرده پیش خونوادش.
منبع: گوگل
. خدایا شکرت
.
نویسنده : مستانه
موضوع : از دیگران ...
- لویی ، از پشت اون درخت بیا بیرون تا بتونم مغزت رو داغون کنم.
- جرات نداری ماشه رو بکشی .
- دل و جرات من خیلی بیشتر از مغز توئه.
- تونی، تو عوض مغز، توی سرت بادوم زمینی داری. بنگ!
این هم یکی دیگه! بنگ !
و یکی دیگه ! بنگ !
- لوئیس، تونی، شام!
- اومدیم ، مامان.
منبع: پرسیلا منتلینگ
نویسنده : مستانه موضوع : از دیگران ...
عزیز من!
از اینکه میبینی با این همه مسئلهی برای سخت و جانگزا اندیشیدن، هنوز و باز، همچون کودکان سیر غشغشه میزنم، بالا میپرم و ماشینهای کوکی را کف اتاق میسرانم، با بادکنک بادالویی که در گوشهیی افتاده بازی میکنم و به دنبال حرکتهای سادهلوحانه و ولگردانهاش، ولگردانه و سادهلوحانه میروم تا باز آن را از خویش برانم و ناگهان به سرم میزند که بالا رفتن از دیوار صاف صاف را تجربه کنم، گرچه هزار بار تجربه کردهام، و با سرک کشیدنهای پیوسته و عیارانه به آشپزخانه، دَلگیهای دائمیام را نشان میدهم، و نمک را هم قدری نمک میزنم تا شورتر شود و خوشمزهتر، مرا سرزنش مکن و مگو که ای پنجاه ساله مرد!
پس وقار پنجاه سالگیات کو؟
نه ...
همیشه گفتهام و باز میگویم، عزیزمن، کودکیها را به هیچ دلیل و بهانه، رها مکن، که ورشکست ابدی خواهی شد ...
آه که در کودکی چه بیخیالی بیمهکنندهیی هست و چه نترسیدنی از فردا...
بانوی من!
مگر چه عیب دارد که انسان، حتی در هشتاد سالگی هم الک دولک بازی کند، و گرگم به هوا، و قایم باشک، و اَکَردوکِر، و تاق یا جفت، و نان بیار کباب ببر و اتل متل...
جداً مگر چه عیب دارد؟ مگر چه خطا هست در اینکه برای چیدن یک دانه تمشک رسیده که لابهلای شاخههای به هم تنیده جا خوش کرده است، آن همه تیغ را تحمل کنیم؟
مگر کجای قانون به هم میخورد، اگر من و تو، و جمع بزرگی از یاران و همسایگانمان در یک روز زرد پاییزی، صدها بادبادک رنگین را به آسمان بفرستیم و کودکانه به رقصهای خالی از گناهِ آنها نگاه کنیم؟
بادبادکها، هرگز ندیدهام که ذرهای از شخسصت ادمها را به خاطره بیندازند.
باور کن!
اما شاید، طرفداران وقار خیال میکنند که بادبادک بازی ما، صلح جهانی را به مخاطره خواهد انداخت، و تعادل اقتصاد جهانی را، و عدل و انصاف و مساوات جهانی را ... بله؟
بانوی من!
برای آنکه لحظههایی سرشار از خلوص و احساس و عاطفه داشته باشی باید که چیزهایی را از کودکی با خودت آورده باشی و گهگاه، کاملاً سبکسرانه و بازیگوشانه رفتار کرده باشی.
انسانی که یادهای تلخ و شیرینی را از کودکی، در قلب و روح خود نگه ندارد و نداند که در برخی لحظهها واقعاً باید کودکانه به زندگی نگاه کن، شقی و بیرحم خواهد شد...
حبیب من! هر گز از کودکی خویش آنقدر فاصله مگیر که صدای فر یادهای شادمانهاش را نشنوی یا صدای گریههای مملو از گرسنگی و تشنگیاش را...
اینک دستهای مهربانت را به من بسپار تا به یاد آنها بیاورم که چگونه باید زلف عروسکها را نوازش کرد...
منبع: نادر ابراهیمی- چهل نامهی کوتاه به همسرم
نویسنده : متین موضوع : از دیگران ...