خوب دیگه غم و غصه و دلتنگی و خستگی و این جور چیزا دیگه بسه! فکر کنم اگه چند روز دیگه این اوضاع ادامه پیدا کنه خودمم یادم بره که مستانه چقدر همیشه شاد و سرحال و به عبارت بهتر سرخوش بود. شما که قطع به یقین تا حالا یادتون رفته. اصلاً مستانه اگه شاد و شنگول نباشه که دیگه مستانه نیست، میشه دردانه!
خدا رو شکر هم اوضاع و احوال خوبه و هم زندگی به کامه! همهی کارها داره خوب پیش میره و همه چیز روی رواله!
فشار کارها کم شده و تقریباً به جز بردن اثاثها و چیدنشون کار دیگهای نمونده.
کم شدن فشار کارها و اینکه دیگه مجبور نیستیم توی داغترین روزای سال از ساعت چهار تا یازده شب توی خیابونها باشیم تاثیر شگرفی توی روحیهی هردومون گذاشته و این روزا گاهی هم فرصت می کنیم به هم لبخند بزنیم و توی گوش هم از شادی توی قلبمون نجوا کنیم.
متین داره از آخرین روزای مجردیش استفاده یا بهتره بگم سواستفاده میکنه و امروز رو تنهایی رفته قزوین خوشگذرونی!
منم برای اینکه کم نیارم به بهانهی دادن کارتهای عروسی با بچههای دانشگاه قرار گذاشتم و یه دور همی درست و حسابی راه انداختم.
کلاً یکی از قرارهایی که من و متین از اول گذاشتیم این بود که این جور تفریحها و خوشگذرونیها رو از همدیگه نگیریم. قرار گذاشتیم که هروقت هر کدوممون احساس کرد نیاز به تنهایی داره، یا نیاز داره با دوستهاش باشه، یا نیاز به یه مسافرت مجردی داره یا ...، اون یکی این نیاز رو درک کنه و این امکان رو به طرف بده.
من فکر میکنم این طوری احساس دلزدگی کمتر پیش میاد.
رئیس کوچیکه از وقتی فهمیده من و متین قراره دو هفته مرخصی بگیریم، کلی کار ریخته سرمون! نمیدونم هدفش از این کار چیه؟ میخواد از مرخصی گرفتن پشیمون شیم یا از ازدواج کردن؟
ولی به هر حال من تا فردا همهی کارام رو انجام میدم و تحویلش میدم. چون حقیقت اینه که منم مثل اکثر آدمها وقتی تحت فشار باشم، بازدهی بهتری دارم.
اینم یه عکس شاد به مناسبت "منفی دوازدهروزگی" زندگیمون!



