مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 8 تیر ماه سال 1387 ساعت 08:39 AM
مدیریت بحران

 

ماماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان ( با صدای مسعود شصت‌چی)

 

به این نتیجه رسیدم که من باید عوض اینکه چهارسال عمرم رو صرف کامپیوتر خوندن می‌کردم،‌ مدیریت می‌خوندم. گرایش مدیریت بحران! مسلماً الان موفقتر بودم و می‌دونستم این بحرانهایی رو که هر چند روز یه بار ایجاد می‌شن چه جوری مدیریت کنم.

 

می‌گن آدمها توی سختی خودشون رو نشون می‌دن! جداً راست می‌گن. یعنی من الان تازه دارم خودم رو می‌شناسم. حالا باز من یه جوری می‌تونم با خودم کنار بیام. ولی بیچاره متین که تازه داره حقیقت رو می‌فهمه و نه راه پیش داره و نه راه پس.

انگار اون مستانه‌ای که همه از بی‌خیالی و پرحوصلگیش شاکی بودن،‌ آب شده و رفته توی زمین. اگه احیاناً یه وقتی یه جایی دیدنش حتماً خبرم کنین و دو سه نفر رو از نگرانی در بیارین.

 

پارسال این موقعها عروسی یکی از بچه‌های وبلاگ بود. اون موقعها من  خیلی دوست داشتم گزارش لحظه به لحظه‌اش رو بخونم. اینکه الان داره چی کار می‌کنه، تا چه مرحله‌ای پیش رفته و ...

 

نمی‌دونم شما هم دوست دارین یا نه. ولی من گزارشم رو می‌نویسم:

 

- تخت و دراور و بوفه رو توی تاریکی و برق رفتگی  آوردیم بالا و چیدیم!

 

- رفتیم پرده رو تحویل بگیریم که باز هم اشتباه دوخته شده بود!

 

- قرارداد سالن رو بستیم.

 

- لباس عروسم رو پرو کردم و امروز تحویلش می‌گیرم. (خیلی خوشگل شده)

 

- لباس پاتختی هنوز توی مراحل اولیه‌ی پرو است.

 

- لوازم آرایشم رو خریدیم.

 

- کارتها رو نوشتیم.

 

-  نصف وسایل رو سوار ماشین کردیم و بردیم.

 

- تصمیم گرفتم این هفته رو صبح تا ظهر بیام سرکار و ظهر به بعد به کارهای دیگه برسم. باید از این چند  ساعتی که شرکتم نهایت استفاده رو ببرم. بنابراین وبلاگ نوشتن کافیه برم به کار و بارم برسم.

- به قول دختر بابایی دوستون دارم

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...