من نمیفهمم طرفدار ایتالیام یا اسپانیا که تا این موقع شب نشستم و فوتبال میبینم. اصلاً نمیدونم از کی تا حالا انقدر فوتبال دوست شدم که به خاطرش بخوام از خوابم مایه بذارم.
شاید از اون موقع که خاله راضیه بهم توصیه کرد برای اینکه با متین حرفهای مشترک بیشتری داشته باشم، به علاقهمندیهاش توجه کنم.
البته از اونجایی که بازی هیجان خاصی نداشت، همزمان کارتهام رو هم مونتاژ کردم و پاپیونهاش رو چسبوندم و گذاشتمشون توی پاکت.
یه دقیقه صبر کنین من برام پنالتیها رو هم ببینم و بیام.



نه اینکه فکر کنین یهو طرفدار اسپانیا شدم، نه!
نه اینکه فکر کنین از اینکه تیم محبوب متین باخته خوشحالم، نه!
من فقط از اتفاقهای غیر منتظره لذت میبرم. آخه فردوسیپور میگفت توی شونصد باری که اسپانیا و ایتالیا با هم بازی داشتن هیچ وقت اسپانیا برنده نشده. تازه میگفت امروز برای مردم اسپانیا یه روز نحسه. برای همین خودشون توقع ندارن که توی این بازی برنده بشن.
بگذریم.
من امروز اولین مهمون خونهمون رو دعوت کردم. یه دوست نازنین و مهربون. از وقتی این کار رو کردم انقدر حس خوبی دارم که یادم افتاده این حس رو سالهاست دارم سرکوبش میکنم. من عاشق مهمونی رفتن و مهمونی دادنم و البته فکر میکنم هرچی مهمونی سادهتر باشه هم مهمون و هم صاحبخونه لذت بیشتری میبرن.
از بس خونوادهی خودمون خلوت و کم رفت و آمده، همیشه به مامان میگفتم من با یه نفر ازدواج میکنم که کلی خواهر و برادر داشته باشه. ولی مامان دعوام میکرد و میگفت این حرفها رو نزن. آرزوت برآورده میشه و اونوقت هرروز مجبوری مهمون داری کنی.
متین جون حالا درسته تو اینجا رو میخونی ولی دلیل نمیشه خوشت بیاد و هر روز بگی باید خواهر برادرهام رو دعوت کنی
!
فکر کنم نوشتن این پست بیمزه رو همینجا تمومش کنم، بهتر باشه. به هر حال جلوی ضرر رو از هرجا که بگیری منفعته
!
نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


