خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 10:25 AM
بادبادک باز

 

این روزا من  و متین علاوه بر کارها و خریدهایی که داریم یه کار مهم دیگه هم داریم. اونم جمع‌آوری یه مجموعه از بهترین فیلمهاست که بعد از اینکه با هم رفتیم زیر یه سقف، هر شب یه فیلم برای دیدن داشته باشیم.


اوه اوه! گفتم زیر یه سقف دوباره چشمم افتاد به این روز شمار این بغل. آخه من نمی‌دونم کی گفت این رو اینجا بذارم. بابا من استرس می‌گیرم وقتی می‌بینم یه ماه و سه هفته بیشتر وقت نداریم.


داشتم می­گفتم. متین یه دوستی داره که یه آرشیو کامل از تمام فیلمها داره. این دوست متین فعلاْ سربازیه و به همین دلیل دسترسی به این آرشیو خیلی راحت­تر از قبل شده. اما انتخاب فیلمهای خوب خیلی کار ساده‌ای نیست.


یکی از فیلمهایی که متین از توی آرشیو انتخاب کرد و برام آورد فیلم بادبادک بازه.

با اینکه قرار نبود هیچ کدوم از فیلمها رو تنهایی ببینم اما در مورد این یکی طاقت نیاوردم.

کتابش رو پارسال خونده بودم. محشر بود. خیلی دوستش داشتم. می ترسیدم با دیدن فیلمش تصویرها و شخصیتهایی که توی کتاب برای خودم ساخته بودم خراب بشه. ولی این طوری نشد. فیلم بادبادک باز دقیقا همون تصویری رو می‌ساخت که با خوندن کتاب توی ذهن آدم ساخته می‌شد.


آدمها دقیقا همون شکلی بودن که آدم انتظار داشت و اتفاقها به همون زیبایی که توی کتاب بود، تصویر شده بود.

 

 

متین هم اصرار داشت که فیلم رو ببینه. اما بهش ندادم. به نظرم آدم حتما باید قبل از دیدن فیلم کتابش رو خونده باشه.


به هر حال یه فیلم دو ساعته نمی‌تونه همه‌ی اون ظرافتهایی رو که توی یه کتاب سیصد چهارصد صفحه‌ای وجود داره نشون بده. توی فیلم همه چیز سریع اتفاق میفته و آدم فرصت نمی‌کنه دردهای آدمهای توی کتاب رو با گوشت و خونش حس کنه.

خلاصه اگر کتاب بادبادک باز رو خوندین فیلمش رو هم حتما ببینین.


اگر هم دوست دارین توی انتخاب فیلم بهم کمک کنین و اسم فیلمهای قشنگی رو که دیدین برام بنویسین.

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


دوشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 1:33 PM
پرواز را به خاطر بسپار...

 

من آدمی نیستم که زیاد با جزییات کاری داشته باشم. هیچ وقت نمی‌تونم یه خاطره رو با تمام جزییاتش به خاطر بیارم. حتی خاطره‌ی اولین‌ها رو.

 

ولی اولین باری که خانوم سپهری رو دیدم خوب یادمه با تمام جزییات. شونزده سال پیش بود. روز اول مهر. من احساس غریبی می‌کردم. مدرسه‌ام رو عوض کرده بودم و همه‌چیز برام جدید بود. مدرسه. معلمها. بچه‌ها. حتی میز و نیمکتها.

خیلی با ابهت بود. جدی و سختگیر. هیچ وقت صدای قدمهاش رو فراموش نمی‌کنم وقتی اون روز توی کلاس راه می‌رفت و از سالی که پیش رو داریم باهامون حرف می‌زد.

ترس برم داشته بود. نمی‌دونستم می‌تونم یک سال رو با یه همچین معلم سختگیری بگذرونم یا نه.

فکر کنم ترس رو توی صورتم دید که برگشت و یه لبخند بهم زد. و اون لبخند برای همیشه توی ذهن من باقی موند. 

 

توی این شونوزده سال گاه گاهی می‌دیدمش. هر بار من بزرگتر می‌شدم و اون خمیده‌تر. دیگه نه من اون مستانه‌ی ترسو بودم و نه خانوم سپهری اون معلم باابهت. رابطه‌مون دیگه رابطه‌ی یه معلم با شاگردش نبود. خیلی فراتر بود. شاید رابطه‌ی دو تا دوست.

  

آخرین باری رو هم که دیدمش رو هم هیچ وقت یادم نمی‌ره. دو سال پیش، روز تاسوعا بود. نشسته بود یه گوشه و آروم آروم دعا می‌خوند. مثل همیشه بود. وقتی داشتم ازش خداحافظی می‌کردم توی صورتش یه لبخند دیدم. دقیقا مثل لبخند روز اول.

 

وقتی دوستم زنگ زد و بهم خبر داد، باورم نشد.

وقتی ازم خواست با هم بریم مجلس ختمش، نرفتم.

دلم می‌خواست هر وقت که به یاد آوردمش تصویر لبخند واقعیش توی ذهنم نقش ببنده نه یه تصویر توی یه قاب عکس. 

 

و حالا یه سال از نبودنش می‌گذره... 

و این روزا بیشتر از همیشه دلتنگشم...

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 08:50 AM
تلویزیون

 

انقدر جمعه به متین خوش گذشته که صبح اولین کاری که کرده این بوده که یه متن بنویسه و بذاره اینجا. حالا هرچند یک کمی مبهمه و شماها چیزی ازش سر در نمیارین ولی خوب برای خودمون خیلی مفهوم داره.

 

دومین کاری هم که کرده اینه که از صبح گیر داده که:

- مستانه دوست داری امروز کجا ببرمت؟ سینما، پارک، موزه؟

- نه متین!

 

امروز دلم هیچ کدوم از اینا رو نمی‌خواد. دلم نمی‌خواد اعتراف کنم که چقدر هوس خرید کردم. آخه چند روز پیش بود داشتم بهش غر می‌زدم که دیگه از هرچی خرید کردنه خسته شدم بسکه هر روز با مامان بابا رفتیم خرید.

 

- پس کجا بریم؟ خودت پیشنهاد بده. رستوران؟ کافی‌شاپ؟

- نه متین!

 

حرف کارهایی که باید تا عروسی بکنیم می‌کشم وسط. شاید خودش پیشنهاد خرید بده. ولی نه فایده نداره. یا دوزاریش کج شده یا اونطوری که من بهش گفتم از خرید کردن خسته شدم، دیگه جرات نمی‌کنه اسم خرید رو بیاره.

 

آخر مجبور می‌شم خودم دست به کار شم:

- متین تلویزیون خریدی؟ کی می‌خوای بری بخری؟

- توی این هفته یه روز می‌رم دنبالش. 

- منم باهات میام متین. اصلا همین امروز بریم.

خیره خیره نگاهم می‌کنه و می‌گه باشه بریم.

 

متین از صبح زنگ می‌زنه به دوستهاش و آمار انواع تلویزیونها رو درمیاره. ساعت یک و ده‌دقیقه یهو برمی‌گرده می‌گه مستانه می‌دونی چی شده؟ پول نداریم!

حالم گرفته می‌شه. در کمال ناامیدی حسابم رو چک می‌کنم. نه تنها حقوقمون رو ریختن، ‌صد تومن هم بیشتر از حد معمول ریختن. یعنی با پولهایی که از قبل توی حسابم داشتم میشه دقیقا همون قدر که برای خریدن تلویزیونمون لازم داریم.

بانک تا ساعت یک و نیم بازه. بدو بدو می‌رم و ته حسابم رو درمیارم.

 

ساعت دو دوباره متین می‌گه مستانه می‌دونی چی شده؟ امروز فوتباله. همه مغازه‌ها تعطیله. 

- آخه عزیزم هر مغازه‌ای که بسته باشه تلویزیون فروشی مسلما بازه.

 

می‌دونم دلش می‌خواد بره خونه و دراز بکشه جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کنه. ولی زندگی مشترک این دردسرا رو هم داره.

 

متین عاشق تکنولوژیه. یعنی حاضره از نون شب و فرش زیر پاش بگذره ولی از آخرین تکنولوژیهای روز استفاده کنه. اینه که هیچ جوری کوتاه نیومد. نه به تلویزیون معمولی راضی شد و نه حتی به ال‌سی‌دی بیست و شش.

 

خلاصه ما الان یه تلویزیون ‌ال‌سی‌دی سی و دوی خوشگل داریم همراه با یه خرداد طولانی در پیش رو که این‌بار حتی پول رفت و آمدمون رو هم نداریم.

 

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


شنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 09:18 AM
می‌خواهمت!

 

"...من کودکیهایم را یافته‌ام.

 

در وجود دختری ۴ سال و نیمه.

 

 

- خاله فرشته! وقتی بارون بیاد گُلا وا می‌شن؟

 

- [آهسته در دلم] آره خاله جون. چه تو بخندی، چه بارون بیاد...

 

- خاله فرشته! من فقط کلاغای سیاه رو دوست دارم. از کلاغای سفید خوشم نمیاد.

 

- [اشک می‌شوم در دلم] قربونت برم من! آخه اینا که نمی‌فهمن کلاغای سفید چه جورین و کجا میشه پیداشون کرد..."

 

نویسنده : متین موضوع : زندگی جاریست...


پنجشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 00:09 AM
جایی همین نزدیکیها!

 

اگه فکر می‌کنین الان یه مستانه‌ی خسته و زحمت کش و غمگین پشت کامپیوتر نشسته و داره تایپ می‌کنه باید بگم که سخت در اشتباهین!

مستانه همون مستانه‌ی شاد و شنگول و سرحال همیشگیه.

 

آخه اگه مستانه از الان تسلیم حرف زور بشه و جلوی متین کم بیاره کنه که به درد لای جرز هم نمی‌خوره .

 

مسئله‌ی اول خیلی ساده حل شد:

 

صبح که رفتم شرکت دیدم آقای آبدارچی پاش رو انداخته روی پاش و روزنامه ورق می‌زنه. دیدم گناه داره حوصله‌اش سر رفته.

- سلام آقای بهارلو. خوبین؟ خسته نباشین.

- سلام مستانه خانم. زنده باشین.

- آقای بهارلو شما خیلی اینجا زحمت می‌کشین. من دلم می‌خواد یه جوری جبران کنم. اجازه می‌دین امروز من به جای شما برای بچه‌ها چایی ببرم.

(آقای بهارلو در حالیکه از تعجب چشمهاش چهارتا شده)

- خواهش می‌کنم. اجازه‌ی ما هم دست شماست.

 

 

یه ربع بعد:

 

- آقای بهارلو امروز سرتون خیلی خلوته. نه؟

- آره کار خاصی ندارم. چطور مگه؟

- می‌شه یه زحمت کوچیک بهتون بدم؟

- بله، خواهش می‌کنم.

- این خونه که ما اجاره کردیم یه کوچولو نیاز به تمیز کردن داره. می‌شه اگه زحمتی نیست شما یه دستی بهش بکشین؟

- باشه مشکلی نیست.

- فقط یه چیزی؟

- دیگه چیه؟

- شما که بهتر از هرکسی وضعیت ما رو می‌دونین. اگه مشکلی نباشه هزینه‌اش رو وقتی حقوقمون رو ریختن به حساب بهتون می‌دیم.

- این حرفا چیه مستانه خانم.

 

خلاصه مشکل اول این‌طوری حل شد. حل کردن مشکل دوم هم خیلی پیچیده نبود:

 

متین که از اتاق رفت بیرون زنگ زدم به طوطیا.

 

" سلام طوطیا جونم. چه طوری؟ خوبی؟ بچه‌ها خوبن؟

طوطیا صدات چقدر خسته‌است. به نظر من تو خیلی خودت رو خسته می‌کنی و به یه استراحت درست و حسابی نیاز داری.

طوطیا من یه پیشنهادی دارم. میای جور کنیم این هفته با علی و بچه‌ها بریم بیرون؟

جاش خیلی فرقی نمی‌کنه. پارکی، کوهی، دشتی ...

برای روحیه‌ی عسل هم بهتره قبل از امتحانا یه گردشی بره.

خیلی خوشحالم که موافقت کردی. فقط یه چیزی. این پیشنهاد رو از طرف خودت به متین می‌دی؟ من می‌ترسم بهش بگم قبول نکنه."

 

تحریم دوم هم این‌طوری شیکسته شد و قرار شد فردا صبح با متین و طوطیا و شوهرش علی و بچه‌ها بریم یه جایی همین نزدیکیها. تنگه‌ی واشی، شاید هم نیاسر!

 


 

پ.ن: اونایی که چند وقتیه اینجا رو می‌خونن می‌دونن طوطیا کیه. اونایی هم نمی‌دونن می‌تونن فکر کنن که یه دوست خونوادگیه.

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


   1      2      3      4    >>