ما خونهمون رو پیدا کردیم. خونهی من و متین
. یه جای عالیه. خلوت و آروم. یه ربع بیشتر تا شرکت فاصله نداره. توش خیلی شیک و خوشگله و قیمتشم مناسبه. من که عاشقش شدم.
- هی مستانه چیکار داری میکنی، چی داری میگی
؟ کدوم خونه دختر
؟ تو باز برای خودت رویا بافتی
؟
خوب راستش رو بخواین چند روزیه که بعدازظهرا با متین میریم دنبال خونه میگردیم. چند جا رو هم دیدیم که هیچکدومش به دلمون ننشست. تا اینکه دیروز یکی ار بنگاهها گفت که یه جای مناسب رو برامون سراغ داره.
یه جای عالی. خلوت و آروم. یه ربع بیشتر تا شرکت فاصله نداره و توش خیلی شیک و خوشگله و قیمتشم مناسبه.
اینا رو آقا بنگاهی گفت ولی چون صاحبخونه نبود، نتونستیم بریم ببینیمش و برای فردا پس فردا قرار گذاشتیم.
نمیدونم فیلم راز رو دیدن و چیزی راجع به قانون جذب خوندین یا نه؟ من نه اون فیلم رو دیدم و نه کتابی خوندم
ولی خوب توصیفش رو زیاد شنیدم و الان میتونم دو ساعت راجع به قانون جذب یا همون قانون جاذبه براتون سخنرانی کنم. 
و طبق همون قانون من توی ذهنم اونقدر تصویرهای قشنگ از این خونه میسازم تا اونجا تبدیل بشه به خونهی رویایی ما.
دیشب به متین میگم: متین جونم یه قولی بهم میدی؟
- نه!
- بهم قول میدی اگه از این خونه خوشمون اومد دیگه نریم جای دیگه رو ببینیم؟
- آخه مستانه ...
- متین تو رو خدا
- باشه عزیزم
من یه بدی دارم، شایدم یه خوبی. اونم اینه که هر وقت میخوام چیزی بخرم یا انتخاب کنم، نه به شکل و قیافهش کاری دارم، نه به جنسش، نه به قیمتش، فقط کافیه که یه چیزی به دلم بشینه. همون رو میخرم و میام بیرون. هیچ وقتم از چیزی که انتخاب کردم پشیمون نمیشم. این طوری بعضی وقتها توی اولین مغازه انتخابم رو میکنم و این مامان رو عصبانی میکنه. چون مامان اعتقاد داره باید همه جا رو گشت و همه ی انتخابای ممکن رو بررسی کرد.
مامان خانومی هنوزم هر وقت از دستم عصبانی میشه میگه شوهر کردنتم عین خرید رفتنته!
راست هم میگه!
نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...




همش میگفت یعنی الان کجاست؟ چی کار میکنه؟ قیافش چه شکلی شده؟
. یعنی اون چیزی که من انتظار داشتم نبود و اون چیزایی رو که باید داشته باشه، نداشت. به دو سه تا از بچههای دیگه هم دادم و آخر به این نتیجه رسیدیم که سیدی خرابه
.
.