پرورش شترمرغ ! پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی
زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات)
زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 21 بهمن 1388 ساعت 09:06
سیب


حمید مصدق:


تو به من خندیدی و نمی‌دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب‌آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرارکنان می‌دهد آزارم
و من اندیشه‌کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه‌ی کوچک ما سیب نداشت


پاسخ یک شاعر معاصر:


من به تو خندیدم
چون که می‌دانستم
تو به چه دلهره از باغچه‌ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی‌دانستی باغبان باغچه‌ی همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی‌خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می‌دهد آزارم
و من اندیشه‌کنان غرق این پندارم

که چه می‌شد اگر باغچه‌ی خانه‌ی ما سیب نداشت.


نویسنده : مستانه موضوع : از دیگران ...


سه شنبه 20 بهمن 1388 ساعت 10:14
ادوات سورپرایز!


* خیلی دلم می‌خواد توی این چند روز یه سفر دو سه روزه یا حتی اگه نشد، یک روزه بریم. دلم یه جای کشف‌نشده می‌خواد. خیلی دلم می‌خواد یکی دو شب رو توی یه خونه‌ی کاهگلی توی یه روستای کوچیک و سرسبز بگذرونم و شب با صدای رودخونه آروم بگیرم و صبح با صدای پرنده‌ها هیجان‌زده از خواب بیدار شم.


البته می‌دونم شرایطم اونم توی این روزای سرد، یک کم زیادی رویاییه. ولی آدمه دیگه. با رویاها و خیال‌بافی‌هاش زنده است.


احیاناً یه همچین جایی رو سراغ ندارین؟



*  دیشب توی یه مراسم سورپرایز شرکت داشتیم! گلدونه خانوم می‌خواست آقا وحید رو به مناسبت تولدش سورپرایز کنه و من و متین و چهارتا زوج دیگه که از دوستای دبیرستان آقا وحید بودن، ادوات سورپرایز بودیم!

 

آشنایی با دوستای متین و خانوم‌هاشون واقعا خوشایند بود و به ما خیلی خوش گذشت. ولی نمی‌دونم به خونواده‌ی آقا وحید که ساعت دوازده و نیم شب بالاخره تونستن برگردن خونه و با اون همه ظرف نشسته روبرو شن، چی گذشته!


خلاصه من از همین تریبون رسماً از گلدونه‌ی عزیز، آقا وحید و و خانواده‌ی محترمشون تشکر می‌کنم.


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


دوشنبه 19 بهمن 1388 ساعت 09:06
تصمیم نهایی


نود درصدتون گفتین که بهتره همین جایی که هستم بمونم. ولی من به احتمال نود درصد فقط تا آخر اسفند اینجا می‌مونم و بعد از اینکه حقوق این دو ماه و عیدیم رو گرفتم می‌ذارم و می‌رم.


یه وقت هست که توی کار به تو به چشم یه انسان نگاه می‌کنن. براشون مهمه چی کار می‌کنی و چه جوری کار می‌کنی و ... ولی یه وقت تو فقط براشون می‌شی یه ماشینی که تا می‌تونن ازت سواستفاده می‌کنن.


اینجا تا پارسال من یه انسان بودم. رئیسمون هم یه انسان بود که می‌فهمید، که درک می‌کرد که ...


اما حالا این جوری نیست و من واقعا دیگه دلیلی برای اینجا موندن نمی‌بینم. حقوق و مزایاشون هم پیشکش خودشون.


گرچه آدمیم که تغییر همیشه برام سخت بوده، اما شاید آرامش فکری و روانی و آزادی که احتمالا بعد از این تغییر به مرور زمان به وجود میاد ارزشش رو داشته باشه.


شاید بد نباشه راجع به این شرکت خصوصی که می خوام برم یه توضیحی هم بدم. راستش این شرکته خیلی خصوصیه. یعنی در حال حاضر کلا سه نفر اونجا کار می کنن که یکیشون متینه. یکیشون منشیه شرکته و یکیشون هم رئیس شرکت. ولی با توجه به وضعیتی که دارن امکان پیشرفت و گسترش زیادی داره. کلا رئیسشون آدم خلاقیه با کلی ایده های نو و البته با کلی آشنا این ور و اون ور.


و البته این رو هم بد نیست بگم که اینجایی که الان کار می‌کنم نه تنها یه جای دولتیه، در واقع یه جای نظامیه با مشکلات خاصی مثل ممنوع الخروج بودن و ...


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


یکشنبه 18 بهمن 1388 ساعت 08:59
سردرگمی شغلی


چهارسال از روزی که اومدم این شرکت گذشته و حالا بعد از چهارسال باید تکلیفم رو با خودم این شرکت روشن کنم. یا باید برای همیشه اینجا موندنی بشم و یا باید جل و پلاسم رو جمع کنم و برم.


راستش خیلی دودلم. اینجا موقعیت خوبی برام داره. حقوق خوب و امکانات خوب و ...


وقتی من اینجا شروع به کار کردم. آدم‌های خوب هم زیاد داشت. ولی مدتهاست که این آدمها یکی یکی از اینجا رفتن و الان تعداد آدمهای خوبش نسبت به بقیه خیلی کم شده.


وقتی من اینجا شروع به کار کردم کلی پروژه درست و حسابی داشت که از قِبَلش کلی چیز یاد گرفتم و کلی پیشرفت کردم. ولی مدتهاست که دیگه هیچ پروژه‌ای، هیچ کاری وجود نداره...


به علاوه محدودیت‌هاش و خطراتش و مشکلات فراوونش...


متین چندماهی می‌شه از اینجا رفته و جای دیگه‌ای مشغول شده. خیلی بیشتر از وقتی که اینجا بود احساس رضایت و خوشحالی داره.


رئیسشون هم بدش نمیاد من برم اونجا و با هم نوشتن یه مجموعه نرم‌افزار رو شروع کنیم. برنامه‌نویسی کاری بود که من خیلی دوست داشتم و دارم ولی به اندازه چهارسال ازش دور افتادم و شروع دوباره‌اش یک کمی برام سخته.


نمی‌دونم چی کار کنم. یکی دو ساعت دیگه باید برم پیش رئیسمون و تکلیفم رو روشن کنم.


به نظرتون خیلی احمقانه نیست آدم یه کار دولتی با کلی مزایا رو ول کنه و بره یه جای خصوصی بدون هیچ مزایایی؟



پ.ن: سمیرا جان که کامنت خصوصی گذاشته بودی. ببخش این چند روزه نتونستم وارد جیمیل بشم و بهت ایمیل بزنم. به محض اینکه جیمیل برام باز بشه جوابت رو می دم.


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


شنبه 17 بهمن 1388 ساعت 09:04
آرایشگری در خواب!


آخرشب بود. بعد از دو شب و دو روز مهمونی برگشته بودیم خونه و لاست رو دیده بودیم و من چند صفحه از "آتش بدون دود" رو بلند بلند برای متین خونده بودم و مسواکمون رو زده بودیم و آماده خوابیدن بودیم که یهو یادم افتاد فردا باید برم مهمونی خونه‌ی دوستم.


 ظاهرا مشکلی نبود. کادو رو که شریکی خریده بودیم و لباسام هم تمیز و اتو کرده بود.

سعی کردم همون جور که خوابیدم از قوه تخیلم استفاده کنم و لباسهای توی کمد رو پرو کنم ببینم کدومش رو بپوشم بهتره. البته مثل همیشه اولین لباسی که پوشیدم خوب بود. اما همین که خودم رو جلوی آینه تصور کردم تا از خوب بودنش مطمئن بشم، چشمم افتاد به موهام. پشت موهام و کنار گوشهام خیلی نامرتب شده بود که البته این اتفاق هم در این امر، بی‌تاثیر نبود.

اولش فک کردم خوب فردا قبل مهمونی یه سر می‌رم آرایشگاه و خیالم راحت شد و چشم‌هام رو بستم. ولی بعد یادم افتاد که فردا یک‌سره کلاس دارم و فرصت نمی‌کنم. پس به ناچار چشم‌هام رو باز کردم.

چشمهام رو که باز کردم چشمم افتاد به متین که کنارم خوابیده بود و آروم نفس می‌کشید. بیدارش کردم. چاره‌ی دیگه‌ای نداشتم.

یه قیچی برداشتم و دادم دستش و بردمش توی حموم. پشت موهام رو شونه کردم و بهش گفتم از اینجا ببر. متین هم با تصور اینکه داره خواب می‌بینه بدون اینکه چیزی بگه قیچی رو برد لای موهام و اونا رو از همون جایی که گفته بودم، کوتاه کرد.


صبح که بیدار شد و هنرش رو دید باورش نمی‌شد. حتی یادش نمیومد که دیشب چنین خوابی دیده.

به هر حال کار من رو که راه انداخت و من هم که از کارش راضیم. ایشالا خدا کارش رو راه بندازه.

 

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>